موتور جستجوی پیشرفته مقالات و تحقیقات و ...

موضوع : خاطرات دفاع مقدس
تحویل در محیط : word

عنوان سفارش :
خاطرات دفاع مقدس
تعداد صفحه :
29
قیمت :
5000 تومان

این خاطره را اولین بار سال 1370 در کتاب "یاد یاران" منتشر شد و مقام معظم رهبری، پس از خواندن آن کتاب، یک صفحه مطلب زیبا نوشتند.
۱۳۶۱/۳/۱
جاده اهواز به خرمشهر
تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی سردار شهید "احمد کاظمی" گردان 2 ثامن الائمه به فرماندهی "قاسم محمدی" گروهان 1 به فرماندهی برادر "شاملو" دسته 1 به فرماندهی شهید "امیر محمدی" آفتاب هنوز مرخص نشده بود که سوار بر کامیون های ایفا، به طرف خط شلمچه حرکت کردیم. هوا دیگر تاریک شده بود. جاده خاکی سیاه را - که برای جلوگیری از بلند شدن گرد و خاک به هنگام تردد، روغن سوخته رویش پاشیده بودند - طی کردیم تا به خاکریز اصلی رسیدیم.
از کامیون ها پیاده شدیم و در ظلمات شب، پشت سر یکدیگر راه را تشخیص داده، خود را به خاکریز خط مقدم شلمچه رساندیم. آن جا که جلوتر از آن کسی نبود. از نظر آب، جیره خشک (نان خشک، بیسکوئیت، پسته، یک کنسرو تن ماهی و یک کمپوت) خود را ساختیم. یکی یکی و دوتا دوتا از خاکریز بالا رفتیم و به دشت روبه رو سرازیر شدیم. تیربارهای دوشکا، دشت را نامنظم و پراکنده زیر آتش گرفته بودند.
ضدهوایی شلیکا (چهار لول) زمین را سرخ می کرد و چتر آتشین بالای سرمان می کشید. پنداری آسمان سینه گرفته اش را صاف می کند. خاکریزها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا به جایی که امکان جلوتر رفتن وجود نداشت، رسیدیم. گلوله آر پی جی ای از بالای سرمان رد شد. ارتفاع خاکریز کم بود. سراسیمه به طرف سینه کش خاکریز رفتیم که با فریاد بچه ها و مشاهده سیم خاردار، دریافتیم کنار خاکریز، مین گذاری شده است.
میان ما و دشمن، تنها یک میدان مین فاصله انداخته بود. در آن میانه، با خنده به یکی دوتا از بچه ها که در اردوگاه عقبه، نماز شب خوان های حرفه ای! بودند، گفتم: - چی شده ... شما که در اردوگاه، توی نماز شب گریه می کردین و "اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک" سر می دادین ... حالا این جا دنبال جای امن می گردین؟
که یکی از آنها، آرام گفت:
- هیس س س ... حفظ جون در اسلام واجبه ... اگر الکی تیر و ترکش بخوری، شهید نیستی ... یکی از فرماندهان تیپ، همراه بی سیم چی هایش، کنارمان نشسته بود. حواسم را شش دانگ به آن چه رد و بدل می شد، متوجه کردم. از قرار معلوم، و بنا بر اظهار بی سیم چی، بچه های تخریب نمی توانستند میدان مین را در مدت زمان تعیین شده، باز کنند و حداقل معبر را برای نیروها بگشایند.
با شنیدن این پیام، فرمانده، سرش را آرام رو به آسمان بلند کرد و یک دفعه خیلی تند گفت: - چند تا از بچه ها داوطلبانه برن میدون مین رو باز کنند.
تنم به لرزه افتاد. آن چه را که از عملیات طریق القدس در بستان شنیده بودم، حالا باید می دیدم. جلوتر از ما، گردان یک که از بچه های آذربایجان تشکیل شده بود، نزدیک به بریدگی خاکریز و به طرف میدان مین نشسته بود. پیام را که شنیدند، عده ای برخاستند. شاید بتوانم بگویم همه گردان شان.
زودتر از همه هم، همان هایی که می گفتند "حفظ جان در اسلام واجبه". در آن سیاهی شب که تنها روشنائی اش گلوله های رسام و منور های کم عمر بودند، در زیر شلیک آر.پی.جی و خمپاره، کنترل کردن شان ساده نبود.
آنان که صادقانه عزم شان را جزم کردند، خود را جلو کشاندند؛ جلوتر از بقیه. فقط دیدم از بریدگی خاکریز گذشتند و... انفجار پشت انفجار. صدای خمپاره نبود صدای خفیف و ملایم بود.
می خواستم گریه کنم. می دانستم آن چه را می شنوم، صدای انفجار پیکرهای مطهر، بر روی مین ها و متلاشی شدن آنهاست. ..................

  • مجری کارهای پژوهشی عمومی، علمی پژوهشی و مروری
  • کارهای آماری و تجزیه و تحلیل داده
  • تحلیل کمی و کیفی
  • انجام کلیه خدمات نگارش، ترجمه تخصصی ، ویرایش مقاله ها و پایان نامه ها
  • انجام رفرنس نویسی استاندارد با نرم افزار EndNote
  • آماده سازی پاورپوینت مربوط به ارائه در جلسات و همایشها
  • Tel : 09120906507 - 09118370377
    Email : tahghighnet@yahoo.com
    Telegram : @tahghighnet
    Instagram : tahghighnetinsta
    www.tahghigh.net
    2020 - 2007